تبليغاتX
یک صدای عاشقانه

یک صدای عاشقانه

امروز یا بهتره بگم از دیشب که خوابیدم تا الان یه حال خاصییم ! چنان خوابهای عجیب و غریبی دیدم که باورم نمیشه طوری که صبح که پا شدم با خودم گفتم دیشب مگه چقدر غذا خوردی !

خلاصه که  امروز عجیب تر از روزای دیگه شروع شد ... امیدوارم آروم پیش بره و خیلی راحت هم تموم بشه این روزها بی حوصله تر از هر روزه دیگم

این نوشته از گفته های دکتر علی شریعتی هستش که با دنیای این روزای من عجیب هم خونی داره


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت   توسط نازنين  | 

ben o guzel gunleri ozledim

این روزا رو دوست ندارم

همه چیز به هم ریخته و قاطی پاطیه 

تو یک ماهه گذشته همه چیز جوری به هم ریخته که اصلا نمی دونم چه جوری جمع و جورش کنم ! اصلا چی شد ؟! همه چیز آروم بود وخیلی قشنگ  . نه مشکلی نه جر و بحثی . ولی انگار همشون آرامش قبل از طوفان بودن....

دلم واسه اون روزها تنگ شده .....

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت   توسط نازنين  | 

شروعی دوباره ...

 دوباره هوس نوشتن به سرم زده و مي خوام  بنويسم

اما نه جراتشو دارم نه ديگه دلشو ... مي ترسم...

خود نويسم باهام قهر كرده ,روي كاغذ بي حركت مي مونه و هزار حرف نگفته فكر و دلم رو نا نوشته مي ذاره

ولي بايد بنويسم احساس مي كنم به سوي  فراموشي ره سپارم و عجيب حسه غريب و بديه...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت   توسط نازنين  | 

تقديم به تو...غريب آشنا...

قلب عشق در نگاه تو مي طپد

دستت صدور حكم مهرباني است

و شانه هايت, اعتبار داربست باغ

حرمت سپيد بال كفتران عاشق است

شرم سرخ گونه هاي تو

بكر برفهاي قله هاي فتح ناشده است

راز اين سكوت بي بهانه ات

نازنين من

به گناه آرزوي تو به سينه داشتن

 حكم كن مرا به حبس بازوان خود


+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت   توسط نازنين  | 

عشق خود را بر سر بامی گفته ام تا تنهائئ خود را گفته باشم

و تنهایی خود را بر هر ورق نوشتم تا عشق خود را ورق زده باشم



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت   توسط نازنين  | 

 
بخواب اي نازنينم
مهربانم
دلنشينم
منم من عاشقت
آرام باش اي بهترينم
من اينجا مست مستم
مست و بي پروا
شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون بسترم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نياز تو
دو چشم دلنواز تو
خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از نور من ديدم
ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در كنج قفس رويا نمي چيدم
من امشب وحشي ام ساقي
ز مي ، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا
ز بدگويان كه مي گويند در دل من هوسبازم
تازه نميدانند
من مستم
من اما غرق جرمم
پي از شب بر سر دارم
آري من مستم هوسبازم عطش دارم
عطش عشق تو امشب در دل مي در شراب بي حضور تو وجودم را كمين كرده
كاش امشب ساقي لبهاي تو يا گرمي دستان تو در دل اين مجرم عاشق كمي غوغا به پا مي كرد
من اينجا كنج زندان پر عطش پر عشق يا ديوانه ام اين را نمي دانم
فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور
اي كه آغشته به تو دستان افكارم
در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس بي عشق بي پرواز
با دل با نفس با عشق با پزواز
تو را من دوست ميدارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت   توسط نازنين  | 

آنگاه كه چشمانم او را ديد

و آنروز پنداشتم بسيار خوب و صبور و آرام و انسان خواهد بود....؛ اما به غلط، افسوس

نمي دانستم كه احساسي است كه بايد بگذرد و بايد مي گذشت، اما نرفت!!! و

همانروز كه روح و احساس حقير خود را در بندِ نگاه و شخصيتش احساس كردم

دل و قلبم هم رفت و ديگر باز نگشت

گر چه نداشتمش ولي وجودي حقير ، توان گريز از او نداشت

و همانروز ، كه پنداشتم كه با او ديگر بغضي نخواهم داشت ... و نه آهي خواهد بود و نه اشكي

افسوس كه ندانستم كه باز هم احساسم ؛ همان تنگمايه حقير ..، به مانند جويي است كه خواهد رفت و باز گشتي برايش نيست

آنروز ندانستم كه وقتي با هم باشيم ، تنهاييم را پر نخواهد كرد و من... تنها تر از ديروز ها خواهم بود

ولي اينك خوب مي دانم

كه هستم من؛ اسيري در بند

نگارنده اي در حبس

و نا اميد و گريان و بغض آلود

محروم ز هر بود و نبودِ خويشتن گشته ام

قلم پر از احساسم خشكيد و شكست

قلبي يخ بست

دستاني كه مي لرزند

هديه او خواهند بود و چشماني پر از اشك و گلويي پر از بغض

در دست زمانه افسوس چه ناعادلانه به عقب رفتم و وا ماندم

كاش همان روز مي دانستم

كاش آنروز مي دانستم چيزي كه ديگر در اين دنيا مدفون گشته است.
..كمي سخاوت و مهرباني و آزادي است

كاش مي دانستم كه نامردي در همگان هست

استثنايي وجود نخواهد داشت

كاش مي دانستم آنچه فراوان است؛ نامردي و نا عدلي است

ولي افسوس كه ندانستم
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت   توسط نازنين  | 

دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد
 
کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری
 
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد
 
به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند
 
و این رنج است. زندگی یعنی این ....
 
 
«دکتر علی شریعتی»
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت   توسط نازنين  | 

به نام او ...

 
تقدیم به تو گمشده ترین گمگشته من...
 
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
 
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
 
با چراغی همه جا گشتمو گشتم در شهر
 
هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
 
لب تو میوه ی ممنوع ولی لبهایم
 
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
 
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
 
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
 
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
 
عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد ...
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت   توسط نازنين  | 

نامی از هزار نام

 
!ای شما
!ای تمام عاشقانِ هر کجا
:از شما سؤال می کنم
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه می کنید؟
 
یک نفر که تا کنون
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سروده های خویش را نمی شناخت
گر چه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این وآن شنیده بود
 
یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریۀ گیاه را نمی سرود
آه را نمی سرود
شعر شانه های بی پناه را
حرمت نگاه بی گناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمی سرود
 
نیمه های شب
نبض ماه را نمی گرفت
روزهای چارشنبه ساعت چهار
بارها شماره های اشتباه را نمی گرفت
 
!ای شما
ای تمام نامهای هر کجا؟
زیر سایبان دستهای خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید؟
 
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش
راه می دهید؟                                 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت   توسط نازنين  |